خانه وبلاگ
بايگاني شده ها
ايميل من
نویسندگان وبلاگ
ونوس
آرشیو شده ها
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
اسفند ۸٥
لینک دوستان
پرواز تا بينهايت
ياران - احسان
همراز
تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت
به بهارم نرسیدی به خزانم بنگر
همراز-سکوت
دیدنی های زیبا
بهار هم رفتنی ست
جاده های غربت
داخل و بیرون
وبلاگ فارسی
ليست وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
دوست یابی
طرفداران پرشین بلاگ
آمار وبلاگ
خروجی وبلاگ
لوگوی دوستان
میان چشم و دلم جنگ خونینی در گرفته است که چگونه غنیمت و بهره دیدار ترا با هم قسمت کنند ۰چشمم می خواهد مانع شود که دلم منظر ترا بنگرد و تما شا کند و دلم می خواهد چشمم را از آزادی این حق محروم سازد .دلم ادعا می کند که تو در میان او جای گرفته ای - پستویی که هرگز با چشمهای بلورین سوراخ نمی شود ،اما چشم مدافع این حق را رد می کند و می گوید ظاهر زیبای تو در او جا و قرار دارد و تو از آن او هستی .
برای رسیدگی و تصمیم درباره این حق هیات منصفه ای از افکار که همه وابسته به دل و در تصرف دل هستند نام نویسی کرده اند و با صدور حکمشان نیمی که سهم چشم روشن است و قسمتی که سهم دل عزیز است معین می شود :
بدین ترتیب که حق چشم من قسمت ظاهر و نمایان تو و حق دل من عشق درونی دل تو باشد و بدینسان صلح برقرار و برای همیشه بین چشم و دلم پیمانی متقابل بسته می شود .
اکنون پس از سالیان هر یک به دیگری کمک می کند ، وقتی که چشمم سخت گرسنه است و تشنه یک نگاه است یا دل عاشقم با آه هایش از سر دلتنگی خود را خفه می کند ،آنوقت چشمم مهمان دل می شود و از خیالات عاشقانه دل سهم می برد دل از یاد و مهر قلبی می گوید و چشم از خاطرات دیدارها و بدینسان یکدیگر را یاری می کنند .بنابراین یا با عکست یا با عشقم ،در حالی که خودت دوری پیش من حاضری و همچنان با منی ،زیرا تو نمی توانی از جایی که خیالات و افکار من می تواند به آنجا رود دور تر روی ، چون من همیشه با آنها هستم و آنها همیشه با توو پیش تواند .
خواهم ای گل خوار گردم تا به دامانت نشینم
یا اگر خواهی به چشم دشمن جانت نشینم
گر بریزی خون من با غمزه گردم لعل احمر
همچو گردنبند بالای گریبانت نشینم
ور نماند غیر مشتی استخوان از پیکر من
شانه گردم در خم زلف پریشانت نشینم
استخوانم نیز خاکستر کند گر سوز هجران
چون غبار آرزو بربر طاق ایوانت نشینم
میدهی خاکسترم را گر به باد نا مرادی
سایه گردم زیر پای شمع رخشانت نشینم
سایه ام گر محو گردد پیش خور شید جمالت
خواب نوشین سحر گردم به مژگانت نشینم
گر شوی بیدار و بگشایی ز هم پیوند مژگان
فتنه گردم ناز گردم روی چشمانت نشینم
عاقبت روزی که از شیدا اثر باقی نباشد
شعر گردم در دهان شکر افشانت نشینم
امشب به کجایم ،در کاشانه من کو ؟
وان همسخنان دل دیوانه من کو ؟
بگذشته شب از نیمه و من باز به سر مست
ای رهگذران بهر خدا خانه من کو ؟
آن کهنه حریفی که زند تا سحر امشب
پیمانه به پیمانه من کو ؟
من پیر غمم ،پیر دلم ، پیر امیدم
ای عمر عبث شوق جوانانه من کو ؟
تا چند نثار دگران اشک من ای چشم
خود مستحقم گوهر یکدانه من کو ؟
من شمعم و این شعله وری بود نصیبم
ای شب تو به من گوی که پروانه من کو ؟
از سینه برون امده جان تا که بپرسد
از چشم بدر مانده که جانانه من کو ؟
مجنون شده افسانه ز یک لیلی ایام
با این همه لیلای من افسانه من کو ؟
اکنون لب من گرمتر از عهد جوانی ست
ای مستی و آن مستی مستانه من کو ؟
زیبا تنم آید به میان هر چه نگاهت
ای چشم نظر بازی رندانه من کو ؟
من کهنه می مانده به جامم لب گرمی
تا نوش کند درد و دردانه من کو ؟
با خویشتن خویش هم امروز غریبم
آن زمزمه در خلوت دزدانه من کو ؟
معین کرمانشاهی
تو با یک جرعه از دریای یادت میان باغ قلبم جا گرفتی
تو با یک انعکاس نقره ای رنگ مجال ناز از رعنا گرفتی
تو چون یک هدیه ئ فیروزه ای رنگ مرا بر قایق رویا نشاندی
و با یک لطف یک لبخند-ساده مرا به سرزمین عشق خواندی
تو دیوار میان قلبها را به رسم آسمانی ها شکستی
و چون حس غریب و واژهای سرخ میان دفتر روحم نشستی
تو دریایی ترین ترسیم یک موج تو تنها جاده دل تا خدایی
تو مثل شوق یک کودک لطیفی ،تو مثل عطر یک گلدان رهایی
تو مثل نغمه موزون باران بروی اطلسی ها نازنینی
وتاوقتی که روحم مال اینجاست بروی صفحه دل می نشینی
کاش میشد دلهامون شیشه ای بود و هر چی تو دلهای دیگران بود رو میخوندیم اونوقت شاید دیگه از شرم اینکه دیگران می فهمندتو دلمون چی میگذره یه خورده پاکی و صداقت به دلهامون راه میدادیم و دو رویی و ریا رو از دلهامون بیرون می کردیم.
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/٢/۱٢ - ونوس
سالها گذشت بعد فهمیدم که همه چیز در این دنیا فراموش می شود ٬تغییر می کند و از بین می رود غیر از تسلط شیرین جان و روح آدمها بر یکدیگر اثر ی که از این سلطه برجان دیگری باقی می ماند تغییر ناپذیر و پایدار است ٬اما به شرطی که این اثر زاییده عشق راستین و محبت واقعی باشد ٬نه آنچه دیگران به غلط نامش را عشق می گذارند .
عشق تماس مستقیم دو روح است که ٬ بین تمام ارواح این عالم ٬همدیگر را می شناسند ودر هم حل می شوند ٬نه آن هوس غرق در شهوتی که باعث کشش جسم ها به سوی هم و بروز شور والتهابی زود گذر می شود و برخی آدمها در اشتباهی محض آن کشش را عشق می پندارند و با این پندار غلط ٬هم عشق و هم وجود خودشان را به لجنزار نفرت و انزجار می کشانند.
برای همین است که در عشق واقعی تملک و وصل یعنی پیوستن شیرین دو جان که تنها در کنار هم آرام و قرار می گیرند و از سلطه بی چون و چرایی که بر هم دارند ٬لذتی به عظمت همه محبت های عالم حس می کننند .
ودر عشق شهوانی تملک و وصل یعنی پایان التهاب و فروکش احساسی که گاهگاه تا مرز انزجار و نفرت هم پیش می رود .
مرا عهدیست با ماهی ٬که آن ماه آن ماه من باشد
مرا قولیست با جانان ٬که جانان جان من باشد
خدای من! هر کس به سوی تو کوچ کند نزدیکترین و مطمئن ترین راه را انتخاب کرده است.
خدایا این پرستو کوچ خود را به سمت تو آغاز کرده است...
فصل کوچ آغاز شده است، تا خدا چقدر نزدیک است!
خدای من! تو خود گفته ای که تو را بخوانم! و گفته ی تو حق است.
و تو وعده داده ای که هر که تو را بخواند تقاضای او را اجابت کنی!
وعده ی تو راست است.
پس میخوانمت که تو مرا خوانده ای...
تو را میخوانم به زبان باران، به لهجه ی پرنده ای اسیر
خدایا! میخواهم تورا بخوانم اما این زبان ناتوان است،
گناه اورا ناتوان کرده است.
پروردگارا! میخواهم رازهایم را با تو بگویم،
میدانم که میدانی...
دلم زیر بار سنگین جرم و گناه، چون گندم زیر دستاس آسیا خرد شده است.
ای مهربان! دست مرا بگیر.
که اگر تو دست مرا نگیری...
خدایا! تو را میخوانم پر اشتیاق و هراسناک!
هراسان از گناه خویشم
و امیدوار به لطف و مهربانیت.
ای مهربان! اگر از من بگذری، اشتیاق مرا پایانی نیست.
و اگر مجازاتم کنی، سزاوار آنم! میدانم!
خدایا! اگر از تو چنین تمنایی داریم، گستاخی نیست!
چون تو از لطف و مهر لبریزی
مرا نیز از مهربانیت لبریز فرما!
خدایا! من به تو خوش گمانم!
و خود گفتی: کسیکه به من خوش گمان است، ایمن است.
من از تو میخواهم
که به من ببخشایی آنچه را وعده داده ای.
من چه هستم؟ ذره ای بی مقدار
هیچ هیچ!
ای انتهای اشتیاق مشتاقان!
مرا- این بنده ی خوش گمان- را پذیرا باش!
مرا ببخش و بیامرز!
نه از محبت دو جانبه می توان چشم پوشید و نه می توان از استقلال دست کشید ،هر کدام به اندازه ی دیگری مقدس است ،هر کدام به اندازه ی دیگری برای نفس سینه مان ضرورت دارد .
تقریباً همه ی کسانی بیش از همه میتوانند پذیرای عشقی بزرگ باشند که بیش از همه سودای استقلال دارند زیرا همه چیز در آنان پر توان است. و اگر اصل غرور خود را در راه عشقشان فدا کنند خود را حتی در همان عشق خوار احساس می کنند و خود را مایه بدنامی عشق میشمارند.
همدیگر را ببخشیم!
همه چیز را در میان نهادن خیلی به احتیاط نزدیک نبود، برخی رازگوئی های ساعات همدلی این خطر را در بردارد که بعدها از طرف کسی که راز با وی در میان نهاده شده است همچون سلاحی بکار رود.
بگذاریم لذتمان طولانی تر شود! امروز کاری جز این نداریم که از این افقهای بی پایان لذت ببریم.
شما عاشق پیشه ای سرکش هستید. مدام عاشق پیشه و مدام در سرکشی، هم میباید خودتتان را تفویض کنید و هم میباید خودتان را نگه دارید.
جائی که مزاحمت نیست، لذت هم نیست! خاصه اگر وقتی که در زحمتی همسایه ات را هم به زحمت بیندازی.
شما که نمیخواهید یک تصویر زیبا را به دیوار خانه تان آویزان کنید! من زنی هستم زنده و این زن برای خودش اراده ای ، اندیشه ای و سودایی دارد!
من که پاهای خوبی دارم و استعداد خوبی برای راهپیمایی هم دارم، آیا گمان می کنید میگذارم دیگران مرا روی دست ببرند؟ شما بسیار بسیار مهربانید ومن از شما متشکرم ولی بگذارید خودم راه بروم! من از آن دخترها نیستم که از خستگی های راهپیمایی میترسند. این خستگی ها را اگر بخواهند از من دریغ بدارند شور و اشتهای زنده بودن را از من دریغ داشته اند.
جان شیفته
پيام هاي ديگران () link ۱۳۸٧/۱/٢۸ - ونوس آنگاه که آفتاب آرزو
به سرخی می گراید
نشانه های زندگی
حکم به فراموشی میدهد
چاره ای نیست جز
حرکت در مسیر سرنوشت
روزها گذشت
ودرخت انتظار جز میوه نا امیدی ثمری نداشت
باران شبانه نیز
در تشنگی کویر غرق شدانچه در باغ آرزو یافت می شد
عطر دروغین گل یاس بود و بس
باغ در اسارت گل پاییزی ست
و دیگر بهانه ای برای ماندن نیست
باید موج شد و رفت
همه دارند برای استقبال از بهار آماده می شوند
باید گل پاییزی را در دست سرنوشت رها کرد
فراموش کردن تو ممکن نیست
اما باید از تو گذشت
آرزوی دیدن ترا باید به صندوقچه خاطرات سپرد .....
باز هم این کاغذ خیس نوشته ام را نا تمام می گذارد..........
از نشانه های در حال زندگی کردن ،خوب دیدن و خوب شنیدن است یعنی همانی را بشنویم
که هست و همان را ببینیم که هست ،قضاوت نکنیم و دیده ها و شنیده ها را با قضاوت شخصی
تفسیر نکنیم .

